|
تو ، ماه فروزانی در وادی مهرویان
پاکیزه تر از شبنم خوش بوی تر
از باران
تو
، برگ گل یاسی که آن عطر دل
انگیزت
پیچیده به هر کوئی ، پاچیده
به هر بستان
دنیای جمالی تو ، سر حد
کمالی تو
هم
مهری و هم ماهی
، هم جانی
و
هم
جانان
تو ، مرغ خوش آوازی کز کام تو گل ریزد
خوش چهره و خوش رنگی، خوش
صوتی و خوش الحان
شمسی و ز تبریزی، خوبی و دل
انگیزی
دنبال تو مولانا ، آواره
و سرگردان
من
مرغ غزل خوانم
، در وصف تو
می خوانم
در
کوچه ی شبگردان
،
در هر گذر و میدان
صد
بوسه زنم امشب بر تربت کوی تو
ای
پاک ترین پاکان ، ای پادشه
خوبان
خاک سر راه تو ، شد سرمه ی
چشمانم
نوری تو به هر دیده ، ای
حوروش فتان
زیبائی و طنازی ، انجامی و آغازی
عیسی نفسی
جانا،
دردم تو کنی درمان
بر چهره ی زیبایت نقاش فسون کرده
صورتگر چین را بین، مبهوت شد
و حیران!
بنگر رخ زیبا را ، آن چشم فریبا را
آن
گردن رعنا را
، کز دل بربوده
جان
ابروی کمانت بین، آن طرح
جمالت بین
چشمان غزل خوانت بر دایره ی
مژگان
بین
گونه ی خندانت ، بینی و
زنخدانت
وان لعل شکر بارت گرد گهرین
مرجان
دانی
که نفس هایت چون بوی بهاران
است؟
زان عطر گل آگینش پر کن تو مرا دامان
آن
خرمن گیسو را بر گو به چه
آمیزی؟
که
آن بوی فرح زایش از هوش برد
یاران
در
موسم فروردین، دشت و دمن و
صحرا
سر
مست کند مارا از بوی گل و
ریحان
اما
تو به هر فصلی یک
باغ گل سرخی
کز
عطر نفسهایت مدهوش کنی مستان
اندام فریبایت از چرخش هر
رقصی
وجد آرد و شور آرد بر محفل
دلداران
تو
سروی و تو نازی،
تو نغمه ی هر سازی
با
عشق هم آوازی، از ما تو مشو
پنهان
بر
موی چلیپایت صد برگ گل
آويزم
از
باده ی چشمانت بر ما قدحی
بفشان
ابیات
شکر بارم تقدیم به جانان شد
باشد که برش
ماند پاینده و جاویدان
پژمان نرود
امشب از میکده ی کويت
تا بر قدمت
ريزد
صدها گهر
غلتان
تاجیکستان دات کام

.  |