شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده
است ، او مي خواهد امروز زود تر بتابد و تاريكي شب را براي هميشه پشت
رشته كوههاي البرز به پايين بكشد ، كمي اين پا و آن پا مي كند و از خود
مي پرسد نكند خورشيد خيابان سرچشمه تهران امروز زودتر از او سر زند و
او را همينجا جا بگذارد !
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است
، چقدر امروز وقت طلوع دير مي گذرد او هر روز بي درنگ از پشت اين
كوههاي مرتفع سر مي زند ، گرما مي افشاند ، در هلهله كودكان و همهمه
رهگذران شريك مي شود ، با رفتگران شهر به نجوا مي نشيند و زنان و
مردان را به زندگي در روز دعوت مي كند اما امروز روزي ديگر است ، اين
درنگ چقدر دير مي پايد .
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،
بر خود نهيب مي زند كاش مي توانست سنت شفق را بشكند ، كاش مي توانست
امروز زودتر اين صخره هاي سخت و سرد را رها كند ، كاش مي توانست چون
آفتاب نيمه شب سر زده
به خيابان سرچشمه برود همان جا در امتداد شب بماند و طلوع آفتاب
سرچشمه را نظاره كند . كاش مي توانست چيرگي روشنايي بر ظلمت ،
استيلاي نشاط بر اندوه و فراواني روز بر همينه شب را زودتر به تماشا
بنشيند او مي داند كه امروز هجدهم بهمن است و در خيابان سرچشمه آفتابي
ديگر مي تابد و روزي ديگر آغاز مي شود.
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است
، از خود مي پرسد چه مي شد اگر امروز هيچكس را از خواب بيدار نكند ،
هلهله كودكان و همهمه رهگذران را رها كند ، همه رفتگران و نجواهايشان
را به تاريخ بسپارد ، زنان و مردان و دعوت به زندگي در روز را براي
هميشه رها كند و فقط به تماشاي طلوع آفتاب هجدهم بهمن در خيابان سرچشمه
بنشيند!
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است
، مي خندد ، گر مي گيرد ، مي رقصد ، به اوج مي رسد ، به فوران مي
آيد و ثانيه هاي سپيده دم را در ذهن شمارش مي كند ، اندك اندك انتظار
به سر مي آيد ، صداي تكبير و مناجات سحر خيزان به گوش مي رسد ، نماز
عشق اقامه مي شود ، طراوت سپيده دم بر جان عاشقان مي نشيند و از ثانيه
هاي انتظار چند تيك تاك ديگر كاسته مي شود.
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،
چادرسياه شب چاك چاك مي شود ، چه شيرين است امروز طعم طلوع در كام
آفتاب ، چه دلنشين است صداي تكبير بر گلدسته هاي صبح ، چه جانبخش است
اقامه نماز عشق در سپيده دم هجدهم بهمن ماه ، چه پر طنين است پژواك
منادي صبح ، چه عاشقانه است خراميدن آفتاب بر ستيغ صخره هاي سرد و يخ
زده ي البرز و چه روحبخش است طلوع آفتاب در خيابان سرچشمه وقتي تو پا
به عرصه وجود گذاشتي .
شتاب تابش ، گرمايي فرح بخش بر جان آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،
سرانجام موعد طلوع فرا مي رسد ، بي درنگ سر مي زند و بي آنكه سراغ از
هلهله كودكان و همهمه رهگذران ، نجواي رفتگران و شور و حال زنان و
مردان براي كار بگيرد يك راست به خيابان سرچشمه مي رود و سراغ از "
گوگوش " مي گيرد كه قدري زودتر طلوع كرده است و در و ديوار اين خيابان
را پر از هلهله ، پر از نجوا و پر از شور و حال كرده است ، اينجا
امروز همه چيز براي زيستن در سايه ي آفتاب فراهم است ، اينجا آفتاب
زندگي گوگوش درخشان و تابناك است .
و بدين سان هجدهم بهمن بنام آفتاب ثبت مي شود ، هجدهم بهمن با طلوع
آفتاب گوگوش جان مي گيرد ، هجدهم بهمن براي آدميان از نور و روشنايي
نويد مي آورد ، هجدهم بهمن آغاز زندگي يك خورشيد ، يك ستاره پر فروغ
و يك آفتاب فرح بخش است ، هجدهم بهمن در تقويم تاريخ ايران و
آرياييان بنام گوگوش ثبت مي شود .
گوگوش آمد ، او با آفتاب پا به عرصه وجود گذاشت ، او آمد تا رسيدن
به اوج را از همين جا آغاز كند او آمد تا زمزمه هاي مرهم ، ماه
پيشوني ، پل ، همسفر، گهواره ، هجرت ، نفس ، حرف
دو ماهي، كوه ، مرداب ، جاده ، كوير ، هجرت و ... را در گوش
جان همه دوستدارانش سر دهد.
گوگوش آمد تا ناز بنياد كند ، گوگوش آمد تا عشق را فرياد كند ،
گوگوش آمد تا پهلوي ما بنشيند و از ما و براي ما بگويد ، گوگوش آمد تا
خيمه عشق بر پا شود گوگوش آمد تا بگويد و بخواند و ندا سر دهد كه من
آمده ام که ناز بنیاد کنم...
گوگوش عزيز شكوه و شگون هجدهم بهمن بر تو و دوستدارانت دو چندان باد
، تولدت مبارك
محمد رضا
یگانه
تاجیکستان دات کام