ای دلبر من الهی صد ساله شوی

هيجدهم بهمن ماه 1385

 


   شتاب تابش  ،   گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، او مي خواهد امروز زود تر بتابد و تاريكي شب را براي هميشه پشت رشته كوههاي البرز به پايين بكشد ، كمي اين پا و آن پا مي كند و از خود مي پرسد نكند خورشيد خيابان سرچشمه تهران امروز زودتر از او سر زند و او را همينجا جا بگذارد !

   شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  چقدر امروز وقت طلوع دير مي گذرد  او هر روز بي درنگ از پشت اين كوههاي مرتفع سر مي زند  ، گرما مي افشاند  ، در هلهله كودكان و همهمه رهگذران  شريك مي شود ،   با رفتگران شهر به نجوا مي نشيند و زنان و مردان را به زندگي در روز  دعوت مي كند اما امروز روزي ديگر است  ، اين درنگ چقدر دير مي پايد .
 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، بر خود نهيب مي زند كاش مي توانست سنت شفق را بشكند ،  كاش مي توانست امروز زودتر اين صخره هاي سخت و سرد را رها كند ،  كاش مي توانست چون آفتاب نيمه شب سر ز
ده به خيابان سرچشمه  برود همان جا در امتداد شب بماند و  طلوع آفتاب سرچشمه را نظاره كند .  كاش مي توانست چيرگي روشنايي بر ظلمت  ، استيلاي  نشاط بر اندوه و فراواني روز بر همينه شب را زودتر به تماشا بنشيند او مي داند كه امروز هجدهم بهمن است و در خيابان سرچشمه آفتابي ديگر مي تابد و روزي ديگر آغاز مي شود.

   شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  از خود مي پرسد چه مي شد اگر امروز هيچكس را از خواب بيدار نكند  ، هلهله كودكان و همهمه رهگذران  را رها كند ،  همه رفتگران و نجواهايشان را به تاريخ بسپارد  ،  زنان و مردان و دعوت به زندگي در روز را براي هميشه رها كند و فقط به تماشاي طلوع آفتاب هجدهم بهمن در خيابان سرچشمه بنشيند!

 شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  مي خندد ، گر مي گيرد ،   مي رقصد ، به اوج مي رسد  ،  به فوران مي آيد و ثانيه هاي سپيده دم را در ذهن شمارش مي كند ،  اندك اندك انتظار به سر مي آيد  ، صداي تكبير و مناجات سحر خيزان به گوش مي رسد ،  نماز عشق اقامه مي شود ،  طراوت سپيده دم بر جان عاشقان مي نشيند و از ثانيه هاي انتظار چند تيك تاك ديگر كاسته مي شود.

 شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، چادرسياه  شب چاك چاك مي شود  ، چه شيرين است امروز طعم طلوع در كام آفتاب  ، چه دلنشين است صداي تكبير بر گلدسته هاي صبح ،  چه جانبخش است اقامه نماز عشق در سپيده دم هجدهم بهمن ماه ،  چه پر طنين است پژواك منادي صبح ، چه عاشقانه است خراميدن آفتاب بر ستيغ صخره هاي سرد و يخ زده ي البرز و چه روحبخش است طلوع آفتاب در خيابان سرچشمه وقتي تو پا به عرصه وجود گذاشتي .

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، سرانجام موعد طلوع فرا مي رسد ، بي درنگ سر مي زند و  بي آنكه سراغ از هلهله كودكان و همهمه رهگذران  ،  نجواي رفتگران و شور و حال زنان و مردان براي كار بگيرد يك راست به خيابان سرچشمه مي رود و سراغ از " گوگوش "‌ مي گيرد كه قدري زودتر طلوع كرده است و در و ديوار اين خيابان را پر از هلهله ،  پر از نجوا و پر از شور و حال كرده است ،  اينجا امروز همه چيز براي زيستن در سايه ي آفتاب فراهم است ،  اينجا آفتاب زندگي گوگوش درخشان و تابناك است .

 و بدين سان هجدهم بهمن بنام آفتاب ثبت مي شود  ، هجدهم بهمن با طلوع آفتاب گوگوش جان مي گيرد ،  هجدهم بهمن براي آدميان  از نور و روشنايي نويد مي آورد  ، هجدهم بهمن آغاز زندگي يك خورشيد  ، يك ستاره پر فروغ و يك آفتاب فرح بخش است  ،  هجدهم بهمن در تقويم تاريخ  ايران و آرياييان بنام گوگوش ثبت مي شود .

 گوگوش آمد  ،  او با آفتاب پا به عرصه وجود گذاشت  ،  او آمد تا رسيدن به اوج را از همين جا آغاز كند   او آمد  تا زمزمه هاي مرهم ،  ماه پيشوني ،  پل ،   همسفر،  گهواره ، هجرت ،   نفس  ، حرف   دو ماهي، كوه ،  مرداب ،  جاده  ،  كوير ، هجرت و ... را در گوش جان همه دوستدارانش سر دهد.

 گوگوش آمد تا ناز بنياد كند ،  گوگوش آمد تا عشق را فرياد كند ،  گوگوش آمد تا پهلوي ما بنشيند و از ما و براي ما بگويد ،  گوگوش آمد تا خيمه عشق بر پا شود گوگوش آمد تا بگويد و بخواند و ندا سر دهد كه من آمده ام  که ناز بنیاد کنم...

گوگوش عزيز  شكوه و شگون هجدهم بهمن بر تو و دوستدارانت دو چندان باد  ، تولدت مبارك         
                                                                                 

محمد رضا یگانه
 

تاجیکستان دات کام