فرخنده باد  تولد بهاره ی گوگوش نازنين

 دوچندان باد
 شكوه آفتاب نيمه ی ارديبهشت


پانزدهم اردیبهشت ماه 1385
 

محمد رضا يگانه

 

چهره اش در بازتاب نور ماه نحيف تر مي زد.  با دست چپ پهلوی راستش را گرفت و فشرد تا اندكي از درد جانكاه درونش بكاهد.  فائزه نهمين ماه انتظار را پشت سر مي گذاشت.  او در این نه ماه به جز سرما و رديف درختان کاج و برف چیزی ندیده بود و اينك نور نقره اي ماه نيز به جمع داشته هايش افزوده مي شد.

با زحمت پرده هاي رنگ باخته روي دريچه چوبي را كنار زد.  هراس دیدن دوباره ی کاج های سرد و سرما زده درونش را چنگ مي زد و و بر هول او  مي افزود.  صداي جيرجيركها حجم تنهايي اش را دوچندان مي كرد.  ديگر نمي توانست تاب بياورد ، همه تلاش خود را کرد و دستگیره دريچه چوبي را چرخاند.  نسيم خنك بهاري از ميان كاج ها گذشت ،  چارچوب دريچه چوبي را در نورديد ، پرده هاي رنگ باخته را به رقص درآورد و گونه هاي رنگ پريده و نحيف فائزه را به نوازش كشاند.

خنكاي هواي بهاري ياد پرستوهاي ارديبهشت را در دل فائزه زنده كرد ، طروات بهار ، رقص پرده هاي رنگ باخته ، استواري چارچوب دريچه چوبي در نوازش باد و عطش نسيم براي چيدن بوسه هاي بيشتر لختي او را آرام كرد و بهت دوري صابر را از درونش برچيد.

 پرستوها مي دانند كه هق هق های نهفته در گلوي فائزه چه جسورانه در تب و تابند تا بيرون بريزند و همه استواري اين زن را در هم شكنند.  چشمهايش را بست ، دستهايش را به  لبه ي دريچه چوبي حايل كرد ،  به سختي ايستاد ، چشم بر سياهي هاي نيمه شب بست ،  با نور نقره اي ماه بدرود گفت  و  با سخاوتي بي بديل گونه هاي لاغر و نحيفش را به خنكاي نسيم سپرد تا  جاي خالي دست نوازشگر صابر بر گونه هايش با نوازش نسيم بهاري  از طروات لبريز شود.

فائزه خود را در آستانه  لبه دريچه چوبي تنها و بي پناه يافت.  خنكاي نسيم همچنان از صورت نحيف و رنگ باخته او بوسه بر مي چيد و بي تعارف و عصيانگر آغوش بر فائزه مي گشود.  دریچه چوبی در عبور بي مهاباي باد به زحمت روی پاشنه چرخید و بازتر شد و  نسیم آرامش موهای زن جوان را در هم ریخت و بر عصيانگري هايش افزود.

حلقوم گر گرفته زن جوان چيزي براي پايين دادن نداشت ،  شرم زنانه بر وجودش مستولي گشت فريادي از درون او را از نوازش نسيم در نبود صابر بر حذر داشت  ،   به زحمت موهاي اطراف شقيقه اش را جمع كرد و پشت گوش انداخت ، مثل صابر ،  كه همه چيز را حتي او و نوزادش را پشت گوش انداخته بود.   عقده هاي سنگين در وجودش تلنبار شد و  بر هم نشست. او بر خود نهيب زد كه نترسد ،  ننشيند  ،  نگريد ،  بماند و بشكفد اما عقده هاي بر هم نشسته رهايش نكردند و همچنان اندوهي سترگ در دلش تلنبار مي شد.  فائزه آخرين تلاشش را كرد ،  نمناكي چشمانش خبر از شكستن روحش ،  خبر از تسليم درونش  و  خبر از فرو ريختن آوار تنهايي در وجودش داد .

فائزه آرام آرام و كودكانه گريست ، قطره هاي سرد دروازه هاي مژگانش را گشود، لغزندگي پلكهايش را پشت سر گذاشت بر استخوان هاي گونه اش لغزيد و آرام آرام از پرتگاه گونه هايش بر زمين افتاد.

 چشم گشود ، مي دانست  از نيم شب گذشته است ،  دردي جانكاه مويرگهاي درونش را فشرد اين آخرين تلاشهاي معصومانه نوزاد ارديبهشت بود كه براي چشم گشودن دراين دنياي خاكي دست و پا مي زد و مادر را به شكيبايي دعوت مي كرد.

زن جوان هيچگاه چنين لحظه اي را نديده بود ،  توان ايستادن را از دست داد  ،   چشمهايش به سياهي رفت ،  رديف كاج هاي سرد را مات و در هم ديد ،  خنكاي نسيم را بر چهره حس نكرد ،  نهيب درون و حايل دريچه چوبي نيز نتوانست او را سرپا نگهدارد ،  فائزه به ثانيه هاي بودن يا نبودن نزديك مي شد همه توانش را در يك آه... جمع كرد و آن را از گلوي خشك بيرون داد.  صابر ،  تنهايي ،  اشك  ،   ترس ،  بهت  ، نور نقره اي ماه ،  خنكاي نسيم و حتي درد را فراموش كرد.  اينك همه چيز در نگاه او به پايان رسيده بود و تنها دغدغه بودن يا نبودن بود كه با جانش كلنجار ميرفت.

آن سو تر از كلبه تنهايي فائزه  ،  هفت فرشته سپيد پوش نشاني خانه او را از نسيم بهاري جويا مي شدند ، آنها در تب و تاب ديدن لبخند كودكانه نوزادي نورس ثانيه ها را در ذهن شمارش مي كردند.  نسيم فرشته ها را از انتهاي افق تا آستانه دريچه چوبي همراهي كرد و ادامه راه را به پرستوهاي ارديبهشت سپرد.  فوجي از پرستوهاي ارديبهشت هفت پري  سپيد پوش را تا  پشت پرده هاي رنگ باخته كلبه تنهايي فائزه رساندند .  فرشته ها پرده و پر بگشودند و هاله اي ازروشنايي  بر فائزه افشاندند و هر كدام نوايي از نور و سرور و سرزندگي براي فائزه سر دادند.

فرشته ها پيغام عشق ،   پيغام اميد ،   پيغام زندگي ،   پيغام رهايي ،  پيغام سخاوت  ،  پيغام وفاداري و  پيغام فروتني  براي فائزه به ارمغان آوردند و به او  نويد آمدن كودكي دادند كه در سالهايي نه چندان دور جهان را نورباران خواهد كرد و گلبرگ هاي وجودش هزار هزار  باغ آيينه را آباد خواهد ساخت.

زن جوان در هبوط مرگ و زندگي ،  نوزادش را در جمع فرشتگان سبكبال و آرام يافت.  پريان سپيد پوش نوزاد نو رسته را يكي پس از ديگر بوييدند و از طراوات چشمانش نوشيدند و ترانه هاي شوق را در گوشش نجوا كردند.

فائزه پژواك ترانه هاي شوق را مي شنيد و از رقص فرشتگان سپيد پوش پيرامون نوزاد به وجد مي آمد.   نواي پريان سپيد پوش هر كدام زيبا تر از ديگري بر جان نوزاد مي نشست و كرختي ماههاي انتظار را از وجودش مي زدود .

فائزه  چشم گشود.  فوجي از پرستوهاي ارديبهشت را ديد كه از لبه دريچه چوبي به پرواز در آمدند.  هنوز در رديف كاج هاي مات غوطه ور بود كه گريه كودكانه نوزاد نورسته او را به خود آورد. اين زيبا ترين صدايي بود كه فائزه را از غوطه در حيرت رهايي بخشيد .

 نوزاد گريست و گريه اش ترجمان بهترين سرود زندگي بود.  ارديبهشت به نيمه رسيد و گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب افكند.  طعم طلوع در كام آفتاب شيرين نشست ، چادر سياه شب چاك چاك شد ،  صداي تكبير بر گلدسته هاي صبح طنين انداخت  ،   نماز عشق در سپيده دم  نيمه ارديبهشت اقامه شد ، منادي صبح خوشايند ترين پيغام روز را سرداد ..... گوگوش متولد شد.

فصل تازه آغاز شد و  فائزه مسير عبور فرشته ها را دنبال كرد كه با پرستوهاي ارديبهشتی از كلبه تنهايي او دور مي شدند و او همصدا با پريان سپيد پوش زمزمه فصل تازه را براي بهترين مولود ارديبهشت سر داد :

نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا به مرز قصه هاي كهنه مي تازم نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما براي عشق يه فصل تازه مي سازم ،  يه فصل پاك ، يه فصل امن و بي وحشت براي تو كه يك گلبرگ زودرنجي يه فصل گرم و راحت زير پوست من براي تو كه باارزش ترين گنجي  نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار تن يخ بسته ي پروازو مي بوسم بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات من اون رگ هاي پر آوازو مي بوسم  تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن ،  طلوع كن من حرارت از تو مي گيرم ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم .......
 

با تشکر از آقای محمد رضا یگانه  

تاجیکستان دات کام