هديه گوگوش عزيزمان  براي نينوش گرامي  
.


هديه گوگوش عزيزمان  براي نينوش گرامي  


نينوش عزيز همکاري  ارزشمند  خود را با سايت تاجيکستان دات کام با مقاله ي  زيباو خاطره انگيز زير آغاز نمود

"The year was 1954...."
"سال 1954 بود....
ا"

A Nice E-mail from Ms. Ninoosh 
اي-ميلي زيبا   از خانم نينوش 
December 8, 2004

The year was 1954.  One Spring day, after the school bell rang we all lined up to go to our respective classes.  The Principal appeared at the entrance of the building to make an important announcement.  We all hushed.  The Principal said that there was going to be a Concert next week, the tickets were 10 Rials each and on a half-day school, she and the teachers will accompany us to the Concert.  

The day arrived.  After the last bell rang, those of us who had purchased tickets waited around in anticipation.  We didn't know for sure who the performer or performers were going to be. The Principal and the teachers showed up, we lined up and followed them.  We walked to a Boys' School a few blocks away that had a big Sports Hall (as they were called then!).  

We all took our seats.  The excitement was palpable.  After a long time that seemed like an eternity to me, the Curtain opened.  On the stage there was a man sitting on a chair, holding a small drum on his lap.  In the center of the stage, there was a microphone with a chair in front of it.  We whispered in excitement,  The man started playing the drum. 

From the back of the stage a beautiful little girl with dark blond hair, ran onto the stage, climbed up on the chair, and greeted us with a big smile.  She sang, she danced, she told jokes!  Yes. Jokes.  I even remember the last sentence of one that went like this:   ".....Khodaya barayeh hameh bood, baraye man yeki nabood?"  We laughed.  Enjoyed her performance to no end.  And, as young as we were, we recognized the AWESOME TALENT AND STAGE PRESENCE. 

We talked about it for years to come....

The year was 2000.  The excitement was palpable in the Oakland Arena on September 23rd.  This time, she did not run; she walked onto the stage like a welcome breeze; elegant and graceful; her beautiful face reflecting the love that was thrown at her feet at that moment by thousands from the bottom of their hearts.

 Yes.  I just purchased my ticket to Las Vegas .  At 8PM on Dec. 25th, I will journey back to 1954 for a moment, then bask in the awesome presence of our ONE AND ONLY DIVA. 

Ninoosh

December 8, 2004


سال 1954 بود.  در یک روز بهاری، بعد از اینکه زنگ مدرسه به صدا درآمد ما همه صف کشیدیم تا به کلاسهایمان برویم. مدیر مدرسه در محل در ورودی ساختمان ظاهر شد تا خبر مهمی را به دانش آموزان بدهد. همه سکوت کردیم. مدیر گفت: هفته ی آینده کنسرتی برگزار می شود که بلیط آن برای هر نفر 10 ریال است و او و آموزگاران در یک روز نیمه وقت مدرسه همراه ما به کنسرت خواهند آمد.

روز موعود فرارسید. پس از آن که آخرین زنگ مدرسه به صدا درآمد، تمام کسانی که بلیط خریده بودیم در انتظار رفتن، دور هم جمع شدیم. ما مطمئن نبودیم که چه کسی یا کسانی برنامه اجرا خواهند کرد. مدیر مدرسه و آموزگاران آمدند و ما به صف بدنبال آنان براه افتادیم. به مدرسه پسرانه ای که چند خیابان دور تر بود و سالن ورزشی بزرگی داشت رهسپار شدیم.

همه سر جاهای خودمان نشستیم. هیجان بیداد می کرد. پس از زمانی طولانی که مدتش برای من بی انتها به نظر می رسید، پرده ی سن کنار رفت. بر روی سن مردی  بر صندلی نشسته بود که تنبکی بر روی زانوهایش بود . در وسط سن، یک صندلی بود که میکروفنی در مقابل آن قرار داشت. ما با هیجان نجوا می کردیم و درهمین هنگام، مرد به نواختن تنبک پرداخت.

از پشت صحنه دختر کوچک زیبائی با موهای بلوند تیره بر روی سن دوید، از صندلی بالا رفت و با لبخندی زیبا بما خوش آمد گفت. او آواز خواند، رقصید، و برایمان لطیفه گفت. بله. لطیفه. من حتی به یاد می آورم که جمله ی آخر یکی از لطیفه ها اینطور تمام میشد: "...خدایا برای همه بود، برای من یکی نبود؟" همه خندیدیم و از اجرای برنامه ی او لذتی بی پایان بردیم. و در آن کودکی محض، ما استعداد حیرت انگیز و حضور باشکوه  او را بر صحنه تشخیص دادیم.

سال های سال در باره ی آن کنسرت  صحبت کردیم
....

سال 2000بود. در 23 سپتامبر در سالن اوکلند( اوکلند ارینا) هیجان بیداد میکرد. این بار او بر روی سن ندوید، او همچون نسیمی بر روی صحنه خرامید. زیبا و با وقار، در حالی که انعکاس عشق و محبتی را که در آن لحظه هزاران نفر از سویدای قلبشان به پایش می ریختند بر چهره ی زیبایش نمایان بود.

آری. من هم اکنون بلیط خود را برای لاس وگاس خریدم. در ساعت 8 شب بیست وپنجم دسامبر برای لحظه ای به سال 1954 باز خواهم گشت و از حضور باشکوه تنها و یگانه دیوایمان گرما خواهم گرفت.  

نينوش

8 دسامبر 2004

با تشکر از خانم نينوش 

برگردان فارسي  از :
سايت تاجيکستان دات کام 
8 دسامبر 2004

 

 

 

Tajikestan . Com  © 2000 - 2008. All rights reserved.
|  Disclaimer  |  Contact Us  |