گوگوش این
صمیمی
ترین
صدای
صادق،
این
حقیقی
ترین
پدیده در
عرصه هنر،
گوگوش
این
یگانه ی
بی تکرار،
این بی
رقیب، بی
همتا،
گوگوش
این نام
آشنا
برای من
برای تو
برای
ایران و
ایرانی.
آشنا مثل
نام
تهران،
مثل فروغ،
مثل نیما...
دختری از
قبیله
نورو
بلور.
دردانه
ای
پرورده
در آغوش
وطن.
همصدای
لحظه های
تلخ و
شیرین که
آمد و در
دلهایمان
خانه کرد
و قصه
وفا
خواند و
وفادار
ماند. من
و تو را
پیوند
داد و ما
ساخت.
وقتی
آمد
پرنده
کوچکی
بود که
بر بام
بلند هنر
ایران
زمین
نشست و
در اوج
خانه
گسترد و
آشیان
کرد.
نغمه های
آفتابیش
امتداد
شب را به
روز روشن
وصل کرد
و پائیز
را به
هرم
تابستان
رساند.
پرپرزنان
به
افقهای
دوردست
می پرید
اما برای
رسیدن به
صبح باید
از دل
تیرگیها
گذرمی
کرد. به
سنگ بی
مهری بال
و پرش
بارها
شکست و
خانه اش
ویران شد.
اما او
مرغ عشق
خوش صدای
بام وطن
بود. نمی
رفت،
تنهایمان
نمی
گذاشت
عاشقمان
بود،
عاشقمان
می خواست،
عاشقمان
می کرد.
ما هم
دیوانه
وار
دوستش می
داشتیم،
بیشتر از
یک آوازه
خوان بود
برایمان.
وقتی
گوگوش
نبود
چیزی در
فضای
عواطفمان
گم بود.
وقتی
گوگوش
نمی
خواند
ایران
چیزی کم
داشت.
دوستش
داشتیم و
عکسش را
روی
دیوار
دلمان
آویخته
بودیم ...
همراه
لحظه
هایمان
بود
شکوفه
باران
صدایش،
گرمی
لبخندش،
حرارت
نگاه پر
مهرش و
شراره
چشمان
زیبایش.
وقتی
شکوه
صدایش در
چهار
دیوار
خانه
زندانی
شد،
دلمان
شکست،
دلمان
برایش
خیلی تنگ
شد، "صدای
گوگوش
ممنوع شد."
بیست
و یک سال
نبودش را،
جای
خالیش را
حس کردیم.
اما او
حضور
داشت یک
دم
تنهایمان
نمی
گذاشت.
آوازش
قدغن شد،
دوست
داشتنش
که قدغن
نمی شد.
قدغن را
با طنین
صدایش در
خانه
هایمان
می
شکستیم.
حق عاشقی
نداشتیم،
عاشق می
شدیم، حق
نداشتیم
اسمش را
بر زبان
بیاوریم،
عزیز و
نازنین
صدایش را
از پنجره
ماشینها
یمان در
فضای شهر
جاری می
ساختیم.
گوگوش
عضوی از
خانواده
مان بود
حق
نداشتند
او را از
ما جدا
کنند،
شبهایمان
در نبود
او زخمی
بود مرهم
صدایش را
بر زخم
شب می
گذاشتیم
و صدای
او بود
که در
سکوت
چنین می
خواند"دستامون
از هم
اگه دور
بمونه،
شب شیشه
ای دیگه
نمی شکنه"
و ما به
این جمله
باور
داشتیم.
سر به
سینه شب
های شیشه
ای به
خواب
رفته
بودیم که
در
رویایمان
ناباورانه
بار دیگر
طلوع کرد.
گوگوش
آمد،
آمدنش
خواب و
رویا بود
خواندن
دوباره
اش به
حقیقت
پیوست،
گوگوش حق
خواندن
در وطن
نداشت
مثل ما
غربت
نشین شد.
غربت تلخ
بود برای
او، برای
ما، اما
با او
بودن خوش
بود حتی
در غربت.
آمده بود
که بار
دیگر عشق
را فریاد
کند که
ناز را
بنیاد
کند.
دیگر در غربت
تنها
نبودبم
غربت
آشنا
کنار ما
بود. خوب
به خاطر
دارم
چگونه از
هیجان
این
دیدار
دوباره
برخود
میلرزید
و
میلرزیدیم.
باورش
برای او
همانقدر
سخت بود
که برای
ما،
سالها در
تنهایی ما با ما
بود و در
تنهایی
خود
تنها.
وقتی به هم
رسیدیم
اشک شوق
در
چشمانش
حلقه بست،
نگاهمان
بوسه به
روی ماهش
زد و او
برایمان
چنین
خواند"فصلی
که من با
تو ما شد
فصل سبز
خواهش
برگ،
فصلی که
ما بی تو
من شد
فصل
خاکستری
مرگ "
براستی
آغاز فصل
تازه ای
بود،
ترانه خانه از
حضورش
بار دیگر
به گل
نشست،
غربتمان
پر شد از
جشن آینه
و نور،
گوگوش به
خانه
اصلی اش
به روی
صحنه
بازگشت.
او روی
صحنه قد
کشیده
بود. در
بند بند
وجودش
ملودی و
ترانه
جریان
داشت.
موسیقی
را بهتر
از هر
کسی می
شناخت.
راه و
بیراه را
تشخیص
میداد.
حضور
دوباره
او بر
روی صحنه
برای
به شهرت
رسیدن
نبود،
او قله
فتح
نکرده
پشت سر
نداشت.
آمده بود
تا از
تار
موسیقی و
پود کلام
چون
خیاطی
ماهر
جامه
جدیدی بر
اندام
موسیقی
ایران
بپوشاند.
او
میدانست
و ظیفه
او ایجاد
تحول است
نه طرب.
میدانست
دریای
هنر در
غربت
متلاطم
است، هر
دم موجی
بر می
آورد
ویرانگر
و بی رحم.
آمده بود
سکاندار
این
شکسته
کشتی بی
ناخدا
باشد.
طوفان
حوادث
امانش
نمی داد.
تیر
خصومت و
حسد بود
که از
زمین و
زمان بر
سرش می بارید.
غریبه و
خودی نمی
شناخت،
هر دم
خنجری بر
حنجره اش
می
فشردند،
تا
دوباره
گوشه
نشین
گردد
وخاموش
شود. اما
او شاه
ماهی
دریای هنر بود.
سر خم
نکرد و
تسلیم
نشد عرصه
هنر در
تسخیر او
بود و بس.
دوباره
آمد و از
من و مای
گریزان
از هم، "باهم"
ساخت،
باز با
ما ماند
و از با
هم بودن
گفت: "باهم
میشه مثل
ماه
درخشید
میشه به
زمین
ستاره
بخشید،
باهم
میشه تو
روزهای
ابری از
گمشدن
خورشید
نترسید."
این بار
گوگوش،
مهرداد
آسمانی و
شهیار
قنبری با
هم و در
کنار هم
یکی شدند
و به
اعجاز
این
همبستگی
زیبا،
موسیقی
غربت جان
تازه ای
گرفت و
نفسی
تازه کرد.
شهیار
قنبری
چون
همیشه خط
به خط
حرف تازه
بود و
سطر سطرش
کلامی نو.
موسیقی
مهرداد
آسمانی
نیز
حادثه ای
بود پر
طراوت در
فصل
انجماد
هنر در
غربت.
صدای خوش
و موسیقی
دلنشین
مهرداد
آسمانی
به
کارنامه
آثار
آسمانی
گوگوش
پیوست.
موسیقی
او از
جنس
گوگوش
بود ناب
و کمیاب.
خبر
دوباره
ضیافات
نور و
آینه ،
آخرین
خبر بود.
دیری نگذشت
که مردم
این آثار
را
عاشقانه
پذیرا
شدند و
بارها و
بارها در
شب
آوازهای
گوگوش پس
از اجرای
این
ترانه
های جدید
به پا
ایستادند.
آری
عاشقان
گوگوش
بار دیگر
شاهد
سلطنت او
بر روی
صحنه
بودند و
این بار
مهرداد
آسمانی
یار و
همراه
گوگوش بر
روی صحنه
نیز با
او بود.
هزاران
هزاز
عاشق
آمده
بودند تا
با او از
دیروز به
فردا سفر
کنند،
با او که
از جنس
فرداست
راهی
افقهای
آبی شوند
و در
شبهای
یلدایی
غربت
صاحب روز
گردند و
حرارت
روزهای
طلایی
وطن را
بار دیگر
با هم و
در کنار
هم تجربه
کنند. با
او که از
جنس وطن
است طعم
وطن
چشیدن
مزه
دیگری
دارد،
آمده
بودند تا
به گوگوش
بگویند
که قصه
وفا از
او شنیده
اند و به
وفاداری
او ایمان
دارند.
چرا که
تنها او
شهرزاد
قصه گوی
شهر
وفاست.
