|
5.32 MB
 |
عزیزان
هم بغض من،
عزیزان
هم سرنوشت
من،
به
شب آواز
سکوت پر از
فریاد من
خوش آمدید!
آمدید
تا به سکوت
گوگوش گوش
بسپارید!
باور
ندارم که
حافظه ی
تاریخ چنین
شبی را به
یاد داشته
باشد.
کجا؟
کی؟ کدام
مردم؟ کدام
سرزمین تا
به امشب؟
مردمان
دل نازک
کدام تکه ی
این جهان که
خبر داشتند
آواز
خوانشان
اجازه
ندارد
خاطره های
مشترکشان
را نت به نت
گریه کند به
دیدارش
رفتند، تا
کودکان
فردا این
اعتراض
جانانه را
به قدغن ها
از یاد
نبرند.
من در
برابرتان
بر می خیزم.
در برابر
شکوه با
وفایتان
زانو می زنم،
که از این شب
آواز، سکوی
پرتابی
برای بلند
ترین فریاد
ساختید!
به
شب آواز
خودتان خوش
آمدید!
یک
ربع قرن
اجازه
ندادند
بخوانم. رخت
ترانه ام در
صندوقچه ی
خانه پوسید.
در سنگین
ترین ساعات
زندگیم همه
ی ترکه های
دشنام،
سرزنش و
تحقیر را بر
تن خسته و
زخمیم تاب
آوردم تا
دوباره به
شما برسم. تا
دوباره
حنجره ی شما
باشم.
تادوباره
در آن چشمه ی
مقدس، در آن
چشمه ی مقدس
ترانه دل
بشوئیم
باهم. و از نو
شدن و تازه
شدن بگوئیم
با هم. اما
دوباره
شبدلان زشت
کار از راه
رسیدند تا
حتی در کنج
اندوهناک
غربت هم
نتوانم
صدای شما
باشم. انگار
پیشانی
نوشت من،
نخواندن
است و نگفتن.
قد نکشیدن
است و
پژمردن!
ما شادا!
شادا که
همراهانی
دارم از جنس
بلور و نور!
از جنس شما!
همه دریا دل.
همه دل دریا.
همه آزادی
شیدا. باوفا!
باوفا!
مهرداد
گل امشب
صدای من است.
و این
غنیمتی است
که در چنین
ساعت خجسته
ای بنشینم
وترانه
هایم را با
صدای
دلنشینش
بشنوم.
پسرکم،
پسر گلم
کامبیز هم
آمده است تا
مادرش تنها
نباشد. با دل
ضربه های
جانانه اش
هنر مندانه
به یاری
مادر آمده
است.
و
سر انجام
شهیار،
شهیار
قنبری،
دوست
کودکیم که
با هم در
ترانه خانه
قد کشیدیم و
به امروز
رسیدیم، شب
آواز ما را
با آتش
ترانه هایش
گرم می کند.
تاکسی
نتواند
بگوید: " این
جماعت نا
بلد حتی
رفاقت کرم
ابریشم و
پروانه را
هم نمی
دانستند."
یکبار
دیگر در
برابرتان
بر می خیزم و
آنگاه بر
خاک صحنه می
نشینم که
بگویم:
سرزمینم
شمائید!
دارو ندارم
شمائید!
زبان
مادریم
شمائید! و
ترانه هایم
خط به خط و نت
به نت همه
شمائید.
دوستتان
دارم!
I love you!