|

کاخ
هشت بهشت
در اصفهان
|
بعد از
ظهر يكي از
روز هاي
مرداد ماه
خسته از
كشمكش ها و
كوفته از
خيابان گردي
و خريد
چيزهاي غير
ضروري پياده
از باغ هشت
بهشت كه يك
راه ميان بر
است به سمت
خانه در حركت
بودم. وسط
باغ مقابل
كاخ هشت بهشت
روبروي در
پشتي ان روي
نيمكت سبز
رنگي نشستم.
ميان من وكاخ
رديف هايي از
درختچه هاي
شمشاد ياس
هاي وحشي
وزرشك هاي
زينتي و بوته
هاي گل حائل
بود. فقط
اخرين پلكان
ديده مي شد.
در امتداد
نگاه من دسته
اي از گلهاي
بلند روييده
بود وپروانه
اي زيبا شاد
وخرسندسرگرم
بازي
نشاطانگيز
خودبود. گويي
بر گرد چيزي
طواف مي كرد.
هميشه اين
كاخ لخت
وعريان و
فرسوده را
دوست داشته
ام وبا پنجره
هاي چوبي
مشبك ان نجوا
مي كردم. به
انها مي گفتم
ان خيل
نگاههاي
زنان ماهروي
حرمسراي شاه
سلطان حسين
صفوي كه از
ميان انها
رها مي شده و
اسمان را ،
باغ را، و
طلوع وغروب
خورشيد را
نظاره مي
كرده اند،
زيبايي نگاه
گوگوش مه
جبين ما را
هرگز نداشته.
نگاه او بر
فراز همه شعر
ها غزل ها
رباعي ها و
عشق هاست وبا
گفتن اين
كلمات، بر
شور بختي
گوگوش زيبا و
اسارت ان
زنان چه
اشكها كه
نريخته ام.
شايد هم از
ديد خودشان
كاملا
خوشبخت بوده
اند. در همين
اثنا متوجه
زني بسيار
زيبا شدم كه
روي پلكان
كاخ نشسته.
اين روز ها
ديگر به چهره
هاي بزك كرده
زنان كشورم
اصلا نمي
نگرم زيرا از
چهره هاي
هزار لايه
ارايش كرده و
هفت قلم
جراحي
پلاستيك شده
انها خسته و
بيزار شده
ام.ا
ولي
زني كه روي
پلكان نشسته
بود حس
كنجكاوي ام
را برانگيخت.
كاملا شبيه
گوگوش
نازنين بود.
با تمام
جزييات
صورتش، پلك
هاي افسانه
اي، نگاه
گدازان،
چانه دلربا،
گونه هاي
دلنواز، پشت
بلند
چشمهايش، و
محراب گونه
ومهمتر
ازهمه پره
هاي ظريف و
خوش فرم بيني
اش انگار خود
او بود. بايد
بيشتر بر
اندازش مي
كردم . او هم
مرا مي
نگريست. دست
و پايم راگم
كردم. نگاهم
را به گلهاي
سمت مقابل
دوختم
درحالي که
همچنان زیر
چسمی او را
مي پائیدم.
دوباره روی
به سوی او
گرداندم مرا
مي نگريست.
با خود گفتم
با اين همه
زيبايي عجب
ادم معمولي
و ساده ای
است! بايد از
چشم هاي رنگي
بي حالت و سر
و صورت بور
من خوشش امده
باشد! در دل
به سليقه ی
بد او خنديدم.
ياد بچه ها
افتادم كه از
كفش و كلاه
قرمز خوششان
مي ايد. اما
گوگوش زيباي
ما دل معني
ياب دارد. بي
قرار
تماشايش
بودم. صداي
تپش هاي قلبم
را مي شنيدم.
او دست بردار
نبود به من
همچنان زل
زده بود.
زمزمه كردم
هر چه بادا
باد لابد
خودش مي داند
چرا نگاهش مي
كنم. ديگران
بارها به او
گفته اند اما
مثل اينكه
فربه است و
هيكل بزرگی
دارد! گوگوش
نازنين ما
شبيه بت هاي
چين است با
اندامي پري
گونه، موزون،
متناسب، از
جنس لطافت،
به ظرافت
وشكنندگي شا
پركها، او
نفس زيبايي
است. باز
وسوسه مي شوم
بيشتر
تماشايش كنم.
خداي من،
همان پلك ها،
چانه، گونه
ها، ونيمرخ
اساطيري با
همان تيپي كه
من مجذوبش
شدم با همان
قداست
اهورايي كه
در تورنتو
ظاهر شد.
مغموم، متين،
پر وقار و
ساكت. گويي
همه شور وشعف
هاي رنگين در
او كشته شده
بود. چون يك
روح بزرگ
ارام بود.
همه چيز غريب
است. انگار
او تمام باغ
را سحر كرده
است. هيچ
جنبشي هيچ
صدايي به
گوشم نمي رسد.
گويي همه
محكوم به
سكوتي ابدي
اند. ايا فكر
مرا مي خواند؟
در همين اثنا
برخاست.
خدايا او كه
گنده و فربه
نيست! از پشت
درختچه ها
اطور مي
نموده. او هم
مثل عروسك
هاي چيني
شكننده ودر
قد و اندازه
هاي
رقصندگان
زيباي باله
است. شبحي
صامت از
معبود من بود.
هنوز نگاهش
چون خرده هاي
الماس با
لطافت بر سر
من افشانه مي
شد. اما كجا
رفت؟ همين يك
لحظه كجا رفت؟
در يك چشم
بهم زدن
ناپديد شد!
ا
من در
روشني كم رنگ
غروب، در
سكوتي رنگين
از رويا،
زنده از خيال،
بي قرار از
تماشاي او
وغرق در حيرت
واكنده از او،
در خلسه
گواراي اين
ديدار، اورا
مرور مي كنم.
در نظر من او
جلوه ی
پريزادي را
دارد كه شكوه
اهورائيش
جلوه گر است.
چهره اش نگاه
خدايان را به
ياد مي اورد.
انچنان
زيباست كه
نيازي به
رنگها و طرح
ها ندارد .هر
چه ساده تر،
ارام تر،
متين تر
ومغموم تر
باشد زيباتر
است. من ان
پاره هاي جگر
وتكه تكه هاي
قلبش را مي
پرستم. چقدر
به چشمهايش
ايمان دارم.
نگاهش شعر
بلند
عاشقانه است.
حيا در چشمان
او معنا مي
يابد. از عمق
روشنايي
چشمان مخمور
وتاريخي اش
ابرهاي محبت
مي بارد.
گويي خداوند
با انگشتان
پر مهر خود
چشمانش را
ساخته. معصوم
نجيب. چه
پروانه هاي
سزاواري
سالها چشم به
راه اتش نگاه
او بوده اند.
گونه هايش
حلقه نرمي از
گل سرخ بهار
اگين. انگشت
هايش درخشان.
حركاتش پري
وار ونشاط
انگيز. سكوتش
سبز. تنهاييش
از جنس بلور.
ماه پيشاني
ما ان صبور
سرفراز در
درياچه هاي
صدف شنا كرده،
بر ياس هاي
سپيد
خوابيده،
ودر چشمه
سارهاي روشن
جادو خود را
شستشو داده
است ومن از
سالهاي نو
جواني چنان
شيفته او
بودم كه هرگز
از ديدار
تصاوير
زيباي او سير
نمي شدم تمام
شادي وشور
وشعف من
وخوشبختي من
در نگريستن
هاي بي پايان
به تصاوير
افسانه اي او
بود كه خاطره
هايش باغ هاي
بابل است.
سيمرغ رخسار
او قاف را به
خانه هاي ما
اورده بود.
لبخند
دلنوازش صبح
بهار من بود.
قطرات اشك او
شبنم
صبحگاهان.
دلم از محبت
وعشق او
سليماني شده
بود. ا
و حالا
عشق من به او،
به انرژي
تبديل شده
واين انرژي
مثل روشن شدن
يك لامپ
الكتريكي يا
برق زدن
صاعقه در فضا
تجمع يافته
واين ديدار
كيفيت غريب و
مرموزي است
كه انرژي
فراوان
متمركز شده
پشت ان نهفته
است. يك
مكاشفه است
نوعي عرفان
است. ايا
من بايد اين
راز را پنهان
با خود بكشم
يا براي
عاشقانش
بنويسم. اين
ديدار حال
وهواي قلب
مرا دگرگون
ساخته بود.
ديگر ان باغ
ان ستون هاي
چوبي، ان
پنجره هاي
چوبي مشبك ،گچ
بري هاي
ايوان،
درخت ها،
درختچه ها،
صداي بوق
اتومبيل ها،
و غروب
تابستان را
احساس نمي
كنم. مگر ان
طرف تر از ان
پلكان وان
كاخ جايي هست؟
حس عجيبي است.
دنيايي است
كه همه چيز
رنگ همساني
دارد.
روشنايي
اسمان به
تاريكي
گرائيده
بايد به خانه
بروم. گيج
وحيرت زده،
سر در گم، با
ذهني اشفته
وپر از تناقض
گويي در
فاصله ميان
جنگل تاريك
ودرياچه يخ
زده اي حركت
مي كنم. صداي
وزش ارام باد
وريزش دانه
هاي برف است
كه مي شنوم.
درختان در
باد تاب مي
خورند. غبار
برف بر سر من
فرو مي بارد.
صداي گرم نرم
سرشار از طعم
بهشت او در
گوشم است.
صداي كسي كه
حضور حيات را
از پنهاني
ترين ستاره
اسمان به
گوشم مي
رساند. شب
ديگري است.
بايد مسافت
زيادي را
پياده طي كنم.
در طول راه
فرصت دارم به
پرسش هايي كه
پاسخي
ندارند
بينديشم. و
به حقيقتي كه
ان سوي
مرزهاي
زندگي روان
است واخرين
دستاوردهاي
علم حل رمز
وراز حيات و
بسط درك ان!
ا
|
قطعه
ی دل انگيز
و زيباي بالا در
تاریخ 8
سپتامبر 2005
توسط ن.
تدین
دربولتن
سایت نوشته
شده است
از ن.
تدين عزيز
بسيار
سپاسگزاريم.
لطفا از
طريق اي-ميل
باما بيشتر
در تماس
باشيد
تصحیح
مختصر و
نقطه گذاری
وانتخاب
عکس ها از:
تاجیکستان
دات کام
پنجم
دسامبر 2005 |