نیمه بهار
بود ماه
اشعه ای
لطیف در
اسمان
پراکنده
بود زن کم
سن و سال
هراسان از
غیبت
همسرش می
گریست
گریستن
قاعده
مسلم
شبهای
تنهایی او
بود پیش از
انکه
درختان
شکوفه
دهند برای
اجرایبرنامه
به سفر
رفته بود
چشم بر در
داشت تا
صابر از
ابادان
برگردد از
درد به خود
میپیچید
غم غربت و
بیکسی را
عمیقا
احساس می
کرد بی
خویشاوند
بی اشنایی
بی غمگسار
و
نوازشگری
چون اسیری
در قلعه
دیوان با
دیگران خو
نگرفت برق
هر نگاه
جانش را می
خراشید هر
زمزمه ایی
بانک
عزایی
ونسیم
صدای
تندری بود
رنگهارا
هم با خود
بیگانه
میدید با
احساس درد
شدید
خاطره شهر
و دیارش
مجسم میشد
درختان سر
به فلک
کشیده
علفزارهای
پر طراوت
رودهای
اوازخوان
دره های
مصفا تپه
های بلند
پرندگان
غزلخوان
گلهای
عطراگین
زنان و
مردان
زیبای ترک
غمهای
ناشناخته
که به
اوهجوم
میاوردند
جهن پناه
او شاخه
های پر
شکوفه بود
روزها باغ
را دور
میزد و به
دلالت
درختان
گوش میداد
بانسیم
باگلها
اسمان ماه
وستارگان
مانوس شده
بود
رویاهای
بسیار
میدید
بارها در
فضای
مهگون
رویا بر
فراز کوهی
از ابر زنی
زیبا با
سیمای
معصوم
تابناک
وپرغرور
وسرشار از
لطافت
دیده بود
لباسش از
برگهای
انگور بود
نگاهی چون
نگاه
بهاران به
کشتزارها
داشت عظمت
رازهای
زندگی
ارامش
گرمی بی
نیازی از
نگاههای
زیبا و
پرخلوصش
می تراوید
لبخندی
چون گل بر
لبانش نقش
بسته بود
که زیبایی
خیره
کننده ای
در چشم می
ریخت با
دسته ای از
گلهای
لاله
هتشین مو
هایش را
جمع کرده
بود چون
اذرخش
میدرخشید
به
معصومیت
فرشته به
صمیمیت
راستی
ونرمی یک
روح با عطر
میوه ها
وگلهاوبوته
ها
لحظه ای در
او نگریست
و هیچ نگفت
هرگز در
زندگی خود
چون حرکات
نرم
وشگردهای
او ندیده
بود در یک
لحظه
جادویی به
درخت پر
شکوفه ای
تبدیل شد
که شاخه
هایش تا بی
نهایت
کشیده شده
بود
برگهایش
چون صفحه
پاک ایینه
براق بود
گویی چشمه
های زرین
خورشید از
شکوفه
هایش
میجوشد و
روشنی
اسمان از
انجاست
گرداگرداوراپیچک
های شاداب
وپرنشاطی
فراگرفته
بود که
لحظه به
لحظه می
روییدند
دریک ان
برق اسا به
شمعی
افروخته
تبدیل شد
همه جا را
سرشار از
روشنایی
کرد خیل
پروانگان
زیبا در
اطراف ان
شمع
گدازان
این رویا
بارها
تکرار شد
خیلی قبل
تر از ان
نرگسی
رادیده
بودکه بر
بالای
برفها در
کوره راهی
دوراز
راههای
زمان
روییده
بود وبه
قویی زیبا
بدل شد که
دردریاچه
ایی یخ زده
در تاریکی
حرکت
میکرد هول
شب
وسرماصلابتی
در
بالهایش
باقی
گذاشت تا
توانایی
پروازش بر
تندبادهافایق
اید از
فراز
اتشفشان
های مهیب
ردشد
ودرسپیده
وهمراه
اندر
کشتزارهای
سبز به
حرکت
ادامه داد
درد
جانکاه
رشته
افکارش را
گسست گریه
ای تلخ سر
داد غرور
تبارش
اجازه نمی
داد دری را
بکوبد و
درخواست
کمک کند پر
غرور و
زیبابود
در
دیدگانش
جمالی
فریباودردی
زرف
پیدابود
کوچک
اندام
ظریف بود
چون غنچه
های
نوشکفته
گل سرخی
کوچک اما
در هییت
سپیدارانی
بلند روزی
شیفته
هییت
کلارک
گیبلی
جوان گروه
نمایش شد
دست در
دستش که
نهاد در
حصار تبسم
یاس ها گم
شد وبه
هجرت
ناگزیر
گردن نهاد
به عادت
همیشگی
خودراکنارپنجره
کشاند
تافضای
نامتناهی
اسمان با
شراره های
ستارگان
درخشنده
را
تماشاکند
ماه و
ستارگان
همه چشم
اورا می
پاییدند
روی پنجه
پا ایستاد
بیشتر
کلافه شد
با خود گفت
محبوب
ترین های
عالم کوچک
اندام
بوده اند
ملکه صبا
کلئوپاترا.........ویکتور
هوگو
ناپلئون
بناپارت ..چارلی
چاپلین ...الهه
های
زیبایی در
چین
میشمرد تا
به گلها
رسید ...نرگس
ها گلهای
مجتمع
کوچک یاس
اذین های
رنگی شاه
پسندها
وگلهای
محمدی
وسرخ
اتشین در
میان تیره
خود درد
امانش را
برید با
خود تکرار
کرد یک زن
جوان زیبا
دری را نمی
کوبد
ودرخواستی
نمی کند
احساس کرد
نقش های
زیبای
پرده
اطلسی جان
گرفته اند
فضا از
اشباحی
زنده زیبا
وپر مهر
سرشار شد
با هیاهوی
نشاط اور
دست افشان
وپای
کوبان از
هر
سوعطروشادی
منتشرمی
کردند درد
اورابه
زانو
دراورد
تعادلش را
از دست داد
اما
چشمانش
باز بود
سیم بهار
را دید در
شمایل پری
وارد
اتاقش شد
دامن سبزش
را گشود
خرمنی از
دلپذیر
ترین گلها
همراه
داشت ملکه
پروانه ها
با گردن
بندی از
شبنم هزار
ساله وارد
شد با نفس
های اتشین
که از پاکی
ها برمی
امد گفت
درود بر تو
تو در جان
کندن
پروانه ها
گریستی
بانوی بی
نصیب از
سبزه زار
صبح ...زن
جوان زبان
جانهای
شناور در
فضای
اتاقش
رادرمی
یافت صف در
صف می
امدند
وخودرامعرفی
می کردند
از اقالیم
افسانه
وصحاری
اساطیر
برای
نوزادش
ارمغان
اورده
بودند
اناهیتا
فیفیس
دیانا نه
دختر زئوس
الهه های
عشقو
موسیقی ...شعروپیکرتراشی
ونقاشی
سیپوس
مایا ..اورینوم
موزها
گرایاها
نروئیدها
اخرازهمه
امدند
شمارش
معکوس
شروع شده
بود خنکی
سپیده را
احساس کرد
اناهیتا
که موهایش
را با تیغه
های زرین
خورشید
اراسته
بود با
صورت زینت
یافته از
نورستارگان
با چشمان
سیاه
زیباتراز
همه
بودمانندزبانه
اتش بر
چراغی
زمردین می
درخشید
ودسته گلی
از عالم
برتر
دردست
داشت با
لحنی
سرشارازمهرگفت
درود بر تو
توسرشناس
ترین
ومحبوب
ترین زن
تاریخ را
به دنیا
اوردی
سایه فره
اهورایی
بر بالای
سرش
افراشته
خواهد شد
نوزاد تو
هزار بار
دراینه ها
تکرار می
شود سر
ریزازشفافیت
اب وباران
است قلم
تسلیم
نامش می
شود تاریخ
از تلاوت
نامش
سرریز می
شود اواز
اشارت های
زیبایی
زمان است
نگاهش
شرار زرین
شعله هاست
و زلال
اشکهایش
تلالوی
گوهرهارادارد
جمالی
زوال
ناپذیر
دارد
ستارگان
راز
نورافشانی
را به او می
اموزند
چشمه ها
ضمانت می
کنند
چهرهاش را
در اینه ای
برابر
نشانش
دهند
شکوفه ها
لطافت
ورایحه سر
مست کننده
اشان را به
فرزندت
هدیه می
کنند انها
خود ضمانت
میکنند در
ان لحظه زن
جوان
ضمانت
انان را
باور نکرد
فیفیس با
چشمان
زیبای
شرقی که
چون
ابشاری از
نور
میدرخشید
ادامه
دادزندگی
نوزاد تو
سفری
ادیسه وار
است که
تاثیری
اسطوره ای
بر زندگی
شخصی وبر
تاریخ نسل
خوددارد
اکسیری
خوشبوباخودداردکه
همگان از
ان نصیب می
برند خلق
وخوی گلها
باغ باران
شب موج ها
افتاب را
خواهد
داشت
هارمونی
اجزاواندام
اوارامشی
شگرف می
بخشد پیش
از انکه به
صدایش گوش
کنند به
چهره زیبا
وحرکات
موزون
وهماهنگ
او خیره
میشوند در
هنگام
تماشایش
احساس مس
کنی دستی
از زرفنای
وجودت
درازمی
شود
واورابه
عمق جانت
پیوند می
زند عطر
کیان او
جاودانه
در تاریخ
فرا میرود
الهه های
چین با
دامنی
پرازگوهرهای
زمانه
ودستی
پراززیباترین
زیورهای
زمین
ادامه
دادند
خورشید
دیدگانش
شاهکار
خلقت است
نگاه
گدازان
وشگفتش
شکوه نور
را دارد در
برابر
خورشیدنگاهش
عشق
شرمگین
است بانیم
نگاه
جانهاراغارت
می کند در
چشمانش
نوازش
واطمینان
موج میزند
چشمانش
راکه به
پائین می
دوزد
اندوه از
قلب ها می
زداید
گونه هایش
به لطافت
مخمل ابر
ولبخندش
مرهمی است
بر دلهای
عشاق گوئی
بادهان
گلها می
خندد
نوایی وصف
ناپذیر
دارد به دل
انگیزی
صدای قطره
های باران
که
بربرگهای
شاداب فرو
می چکد گاه
خروش
رودهاست
وگاه
فریاد
کویر صدای
مخملی او
از شراره
های دروغ و
وازه های
بی مقدار
می گذرد با
اهنگ نرم
وکشدار
دلنشین
ترازنجوای
گل ونسیم
فروتنانه
ارام وبی
تشویش سخن
می گوید
سخنش
محزون است
دلی زخم
دیده دارد
اماسرشارازشادابی
است
ومشتاقان
را بر فراز
ابرها می
نشاند
یکی از
گرایاها
گفت موجد
عشق های
سترگ است
روح
تمامیت
جهان را می
شناسد
اینه خود
کیش
عاشقان
است نقش
خودرادرچشم
اومی
بینند
خدای عشاق
است برای
خدایشان
معابدی از
دلهایشان
میسازند
دلهای
مرمری
طلایی
وبلوری
درلحظه
های وجد با
خدای خود
پیرامون
معابد
زهره اواز
می خوانند
ومی رقصند
دلهایشان
رابه
گیسوانش
دخیل می
بندند
ملکه
پروانه ها
کهلباسی
مانند برف
بر تن داشت
واز
پیشانی
وچمانش
نوری ساطع
بود که دل
شب را
میشکافت
باصدای
بشارت
دهنده
ادامه داد
همه اورا
از
اغازکودکی
می شناسند
ودر
لابلای
صفحات
دیدهاند
در
نوجوانی
واغاز
جوانی
نورافرین
است شب را
میدرد
وقلب ها
رالبریز
از ستاره
می کند
زندگی اش
نمود گاه
ارزوهای
لذت بخش
است در
جوانی
قطره قطره
می گدازد
در سکوتی
زرف بدون
چکیدن
قطره ای اب
روزگارراسرخواهدکرد
نقابی
خاکستری
رخسار
زیبای او
را می
پوشاند
ودر
احتضار بی
پایان
روزها
ناپدید می
شود شب
رابادراطوفان
راوسکوت
را پذیرا
می شود
اشکها موج
ها اتش
باران های
مهیب را
تاب می
اورد در
حالی که
ستایشگران
او یعقوب
وار
انتظار می
کشند و
عاشقانه
اورا می
جویند روح
شان بی
قراروتشنه
دیدار
اوست
وروزهایشان
سرشارازیاداو
در ظلمت شب
در میان
شبح ها از
بلندیها
بالامیرودمعشوق
واقعی خود
را
صدامیزندودرکنارشعله
های اتشین
جامیدهد
انگاه با
بردباری
چشم به راه
سحر می
نشیندتاجانهای
مشتاقان
را به
ارزویشان
می رساند
وانهارا
از شعاع
خود جان می
بخشد
تندبادهای
اوارگی را
با سکوت
تحمل می
کند .....هزار
سال هم
انچه باید
نگفته ام
انگاه
نوزاد را
در چشمه ای
از عطر
گلها
ارمغان
ارینوم
شستند با
انگشتان
سحرامیز
خود
پیراهنی
از ردای
ماه
برگرفتند
که
مالامال
از رنگهای
رنگین
کمان واز
جنس لباس
بت های چین
نسیم
گیسوانش
را شانه زد
هرمیاز
تبار باغ
براو
دمیدندتا
بی نهایت
سبزباشد
به
دیدگانش
زیبا
نگریستن
به لبانش
لبخندزدن
گلها به
قلبش عشق
ورزیدن به
زبانش
نیایش
کردن
اموختند
سپیدخ بر
پیشانی
وگونه
هایش بوسه
زد ودست
ودامن خود
رابر او
افشاند
گانیمد با
قطرات
شراب
جشمانش را
شستشو داد
زن جوان
دیدگانش
را گشود
فضای اتاق
پراز عطر
خوش وپاک
دوست
داشتن بود
نسیمی
ملایم می
وزید
چندسایه
هنوز
بردیوارمانده
بود زنان
همسایه
گریه الود
صدا می
زدند
فایزه
فایزه چرا
ماراخبر
نکردی اخر
نه ما هم
مسلمانیم
اینقدرمغروربودی
و نمی
دانستیم
نوزادش
رانگریست
که با بهار
روئیده
بود گویی
استوانه
ایی از نور
یا کوهی از
بلور در
میان سپید
بازوانش
بود چون
تندیس رب
النو عی
تراشیده
از سنگ
مرمر ارام
بود
پلکهایش
بسته بود
بسیار خوش
سیما ونکو
رخسار بود
پیکری بی
همتا داشت
اعضایش
متناسب
متقارن و
همساز
گویی هر یک
از اجزا ان
با
فسونگری
وجادو
یکدیگر را
جذب کرده
اند گردن
بندی از
شبنم هزار
ساله با
خود داشت
چون لباس
گرمی که در
سوز و
یخبندان
بر تن کنند
دیدارش
ارامش می
بخشید
احساس کرد
زمان
همچون
پرنیان در
زیر پایش
می گذرد
واینده با
دست و
دامنی
پراز مزده
و پیغام
است خود را
در
سرزمینی
دیگر می
یافت در
قصر عاج با
رواق های
بلند و
بلورین
همه رنگها
او را
نوازش می
کردند با
چشمی روشن
از امید و
لبی شکفته
از نوید
زمزمه کرد
زندگی را
شوق را
زیبایی
رامهربانی
را می نوشم
تا دیروز
احساس می
کرد فضا
خشن است
واینک
اندوه های
درون او به
شادی و
تنهایی اش
به نعمت
تبدیل شده
بود چهره
اش از شوق
وشکر
تافته بود
قطره های
اشک بر
گونه های
ارغوانی
اش غلتید و
به خواب
رفت سالها
بعد رنج
ودرد زایش
اسطوره را
فراموش
کرد اما
خاطره پر
هیمنه
انرا
هرگزازیادنبرد